غزل

نشسته ام چشم به راه سحر

سپرده ام دل به نگاه سحر

راه طویلی است که پیموده ام

از شب دیجور به گاه سحر

کار من اینست در این شوره زار

پرورش مهر گیاه سحر

نیست در این پرده کسی بی غمی

تا نشود خاطر خواه سحر

چیده ام از چشم تری شکوه ای

میبرمش هدیه به ماه سحر

مست شو ای رائف از این انتظار

تا بنهی سر ز کلاه سحر

***************