شيوههاي كار در روانشناسي باليني
شيوههاي كار در روانشناسي باليني
روانشناسي باليني و يا كلينيكي يكي از شاخههاي كار در روانشناسي است كه منحصرا به شناخت و مداواي بيماريهاي رواني مي پردازد. اين نكته به اين معنا نيست كه آدم بايد مبتلا به اختلالات شديد رواني باشد و يا علائم شديد بيماري از خود نشان دهد تا براي مداواي آنها به مطب روانشاس رجوع كند. هر فردي در رابطهاي متقابل با محيطِ زندگياش بسر ميبرد و مدام در حال تاثيرگذاري و تاثيرگرفتن از محيط زنذگياش است. به اين معنا هر فردي داراي يك دنياي درون و يك دنياي بيرون است كه شكلدادن به هردوي آن دنياها با روابطي كه خاص خود آن فرد هستند و توسط افکار, احساسات و رفتارهاي وي ساخته و بكار گرفته ميشوند صورت ميگيرد. بااين توصيف بسياري از اوقات در راه درستكردن تعادل بين اين دو دنيا چيزهايي سختجاني ميكنند وتوان انسان را بيشاز حد محدود كرده و فشارهاي زيادي را بوجودميآورند كه براي حل آنها انسان احتياج به كمك پيدا ميكند. اشکال اين گونه کمکها بسيار متفاوت است اين كمك ميتواند بصورت گپي ازته دل و حمايتي واقعي از طرف دوستي كه واقعا دوست است صورت بگيرد و گاهي از اوقات اين کمک حتما بايد بصورت كمكي تخصصي و توسط متخصص باشد
در کار باليني با مراجعين به مطب هاي روانشناسي سه شکل اصلي براي برگزاري جلسات روان درماني وجود دارد که بنا به نوع مشکل و بهترين راه براي کار بر روي آنها هر مراجعه کننده با يکي و يا با هر سه اين شکل کار آشنا مي شود. اين سه شکل در زير قدري توضيح داده شده اند.
رواندرماني فردي
منظور از رواندرماني فردي آن شكلي است كه فرد با رواندرمانگر خود در جلسات ملاقاتي كه فقط آن دو در آن شركت ميكنند حضور مييابد. در رواندرماني فردي اين امكان فراهم ميآيد كه فرد با احساسات و افكار خود آشنايي عميق بيابد، به علت وجود آنها پيببرد، روابط فردي خود را با ديگران و با چيزهايي كه زندگي جمعي را ميسازند آشكارتر درك كرده و آنها را بهتر بشناسد و در نگاه كلي شخصيت خود را بهتر درك كند. تنها بعد از اين مرحله است كه فرد ميتواند براي رفع مشكلاتي كه وي را فرسوده كردهاند اقدام كند، بدون اينكه مانند گذشته دائما حالت ضعف، ناتواني، درد، خودخوري، سركشي، پرخاش و خشونت و غيره جلوي رفع مشكلاتش را بگيرند. سرعت و شكل رفع مشكلاتي كه هر شخصي براي كنارآمدن با آنها به روانشناس رجوع ميكند از فرد تا فرد متفاوت است. ولي بصورت كلي ميتوان گفت كه رهايي از مشكلات يعني يادگيري جديد، يعني يادگيري چيزها و روابط به نوعي ديگر، به نوعي كه ديگر فرد دست وپابسته اسير مسائلش نباشد. اين يادگيري روندي است كه سرعت و كيفيت آن در جريان رواندرماني كاملا بعهده خود فرد است و رواندرمانگر بحكم كسي است كه تشريح اين راه، نحوه شروع آن، پيشبردن آن و به سرانجام رساندن آنرا حمايت ميكند.
رواندرماني گروهي
رواندرماني گروهي شكل ديگري از روان درماني است كه براي مسائل معيني برقرار ميگردد. و معمولا شكل پيشرفتهتري نسبت به رواندرماني فردي دارد. براي تشخيص اينكه رواندرماني گروهي بدرد چه كسي ميخورد هر فردي تعدادي جلسات رواندرماني فردي را پشت سر ميگذاردو سپس ميتواند به جمعي از كساني كه همان مشكلات را دارند بپيوندد. در اين حال اعضاء شركتكننده در گروه رفتهرفته به شكل روابط نزديك هر عضو ديگر درآمده و هر عضو گروه از حمايت كنترلشده اعضاي گروه برخوردار شده و تمام نقشهاي جديد و چيزهايي را كه ميخواهد يادبگيرد تا به رابطه بهتري با دنياي درون و دنياي بيرون خود دست بيابد در تمرين با ديگران آنها را در خود دروني كند.
مشاوره خانوادگي و خانوادهدرماني
در خانوادهدرماني تمام اعضاء يك خانواده به عنوان تكتك اعضاء يك سيستم شركت ميكنند. در ابتدا فقط مشكلاتي حضور دارند كه تاب و توان يكايك اعضاء را سلب كردهاند. هركدام از اعضاي خانواده عليرغم تلاشهاي بسيارشان براي كنترل دامنه مشكلات رفتهرفته به جايي رسيدهاند كه نميتوانند با يكديگر و بعنوان تكتك اعضاء يك سيستم مشكلاتشان را حل كنند. بلكه هركدام با رفتارشان باعث پايدار ماندن مشكلات و سختتر شدن آنها ميشوند. در اين حال مهم است اشاره شود كه در اينجا چيزي بعنوان تقصير و يا گناه وجود ندارد و اصلا مهم نيست كه چه كسي مسبب مسائل شدهاست. بلكه هدف اول در خانوادهدرماني فهميدن نقش تكتك اعضاء خانواده براي برنامه ريزي و ايجاد تغييرات لازم است. در اين شکل از كار درماني خانواده بعنوان يك سيستم حضور دارد و ميآموزد كه راهها و نظمهاي جديدي ايجاد كند و آنها را بكاربسته تا اين روابط جديد جانشين روابط قبلي شوند. خانواده بعنوان يك سيستم ميآموزد تا بجاي سرپوشگذاشتن بر مشكلات كه تنها موجب پابرجانگاهداشتن آنها ميشود براي يكايك مشكلات راههاي جديدي بيابد. طبيعي است كه شناخت پيدا كردن تكتك اعضاء خانواده از روندهاي فكري، احساسي و رفتاري خود و درك نقش و موقعيت خود بعنوان يك عضو از سيستم خانواده در تمام طول رواندرماني نقش اساسي بازي ميكنند. مشكلات آموزشي و تربيتي که پدر و مادر و فرزندانشان با آن روبرو مي شوند نيز در اين شيوه از كار باليني به نحو بهتري نسبت به اشكال ديگر رواندرماني نتيجه مي دهد
چهوقت مراجعه
به روانشناس ضروري ميشود؟
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
درمان اختلالات رواني به همان اندازه مهم و حقيقي است كه درمان بيماريهاي جسمي. بسياري از اوقات هم نميتوان اختلالات جسمي را از اختلالات رواني جدا كرد. طبق آمار رسمي سازمان بهداشت جهاني علت بيشاز نيمي از بيماريهاي جسمي ناراحتيهاي رواني است كه در مدت طولاني با ايجاد اختلال در كاركرد طبيعي بدن مشكلات و دردهاي جسمي را بوجود ميآورند. طبعا هرنوع فشار رواني را نميتوان بيماري خواند، و كمتر كسي به محض برخورد با يك بحران رواني فورا به روانشناس رجوع ميكند. در مورد رجوع به روانشناس بخاطر درمان بيماريهاي رواني نيز مثل اختلالات جسمي، هركس مدتي را به مدارا با آن آزردگي ميپردازد و هنگامي كه فشار آن زيادتر از توان تحمل ميشود بدنبال كمك از افراد متخصص ميرود. براي مثال وقتي كسي سرما ميخورد در ابتداي سرماخوردن سعي ميكند با استفاده از ويتامينهاي لازم، مصرف نوشيدنيهاي گرم و استراحت، به بهبود خود كمك كند؛ ولي اگر در عرض دو الي سه روز بهبودي حاصل نشد به پزشك معالج خود رجوع ميكند. اولين قدم به سمت بهبودي و تسلط يافتن بر اختلالات رواني نيز همينطور است. تشخيص اينكه چه زمان مراجعه به روانشناس ضروري ميشود به عهده خود فرد است، يعني زماني كه فرد نياز به كمك تخصصي را احساس ميكند به روانشناس رجوع ميكند. اين نكته به اين معني است كه افرادي به روانشناس رجوع ميكنند كه توان تشخيص دارند و ميدانند مسالهاي دارند و اين مساله بايد حل شود. بطوركلي رواندرماني شيوهاي است براي كمك به آندسته از افرادي كه توان تشخيص و مقابله با آزردگيهاي رواني را از دست ندادهاند و شيوهاي است براي ايجاد رشد و از بينبردن چيزهايي كه رشد فرد را محدود ميكنند.
اكثرا وقتي اختلالات به شكل كهنه درميآيند، يعني زماني كه فرد بدون توجه به آنها فقط «ميسوزد و ميسازد» و يا راهحلهايي كه اختيار ميكند به اندازه كافي موثر نميافتند، رفتهرفته بحران اوليه شكل مذمن به خود ميگيرد و در كنار خود بسياري از اختلالات ديگر را ميسازد كه ديگر عنان زندگي را از انسان گرفته و زندگي را تلخ ميكنند. يك روانشناس در درجه اول مشاور بهداشت رواني است. ضرورت رجوع به روانشناس آن وقتي است كه فرد احساس كند در كاري و يا در حل مشكلي احتياج به كمك تخصصي دارد.
اما روانشناسان تنها به مداواي بيماري نميپردازند. آيا كسي كه بخاطر مشكل تمركز فرزندش در مدرسه يا بخاطر امور تربيتي فرزندش و يا بخاطر اختلافات خانوادگياش راههايي را خود آزمايش كرده ولي نتايج مطلوب را نگرفتهاست؛ و يا كسي كه در مورد روابطش با كار، با همكاران، دوستان و غيره با مشكلاتي روبرو است؛ و يا كسي كه در مورد انتخاب شغل آيندهاش مردد است، احتياجي به كمك تخصصي ندارد؟ طبيعي است كه براي همه اين امور ميتوان به روانشناس مراجعه كرد.
روانشناسي باليني
...........................................
روانشناسي باليني شاخهاي ازعلم روانشناسي است که به بحث در زمينه اختلالات رواني و تشخيص آنها و درمان ميپردازد. از عمر روانشناسي به شکل علمي و منظم فقط حدود يک قرن ميگذرد. ولي رشد آن در چند سال اخير اعجاب آور بوده است. اين رشته هم مانند علوم ديگر فرمان با ازدياد روزافزون دانش رشتههاي تخصصي بوجود آمد و امروزه در امريکا حدود 30 - 20 بخش دارد و هر بخش علاقه و مهارت خاصي را عرضه ميکند. ولي در 20 سال اخير هيچ يک از رشتههاي روان شناسي به اندازه روانشناسي باليني پيشرفت نکرده است و تعداد افرادي که در اين بخش تحقيق ميکنند از رشتههاي ديگر روانشناسي به مراتب بيشترند.
روانشناسي باليني در گذشته
تکامل روانشناسي باليني به سبب تاثير عوامل متعدد صورت گرفت که بعضي از آنها خارج از حيطه روانشناسي بود. براي مثال پيشرفتهاي حاصله در بيولوژي ، فلسفه ، سياست و امثال آن نيز در تشکيل تاريخچه روانشناسي درماني موثر بوده است. از عمر روانشناسي باليني به عنوان يک رشته تخصصي و مستقل حدود 90 سال ميگذرد تاريخ آن با تکامل روانشناسي مرضي آميخته است و گذشته آن به زمان انسان اوليه ميرسد. بشر اوليه امراض رواني پديدهاي ماورءالطبيعه ميدانست.
روشهاي درمان اينگونه بيماران که تصور ميشد دچار جن زدگي و ارواح خبيثه شده باشند عبارت بود از سوراخ کردن جمجمه به منظور آزاد کردن روح پليد و به زنجير بستن، تنبيه جسمي و سوزاندن و انواع شکنجههاي ديگر. در اواخر قرن هجده در فرانسه پزشکي به نام فيليپ پنيل رئيس بزرگترين بيمارستان رواني فرانسه شد. او با اصلاحات نوع دوستانه به درمان رواني کمک کرد. در قرن نوزدهم مسمزيسم بوجود آمد. مسمز فردي بود که با استفاده از هيپنوتيزم به درمان بيماران رواني پرداخت.
عوامل موثر در پيدايش روانشناسي باليني
پيدايش و تکامل روانشناسي باليني پيشرفت در ماهيت هوش و اندازه گيري آن ، تفاوتهاي فردي ، روان شناسي کودک نيز نقش داشتهاند. حد فاصل ميان روانشناسي باليني و روانشناسي کودک از بعضي جهات بسيار نامشخص است. زيرا روان شناسي باليني در اصل به سبب علاقه به مسائل کودکان عقب افتاده بوجود آمد. پيدايش ابزارها و آزمونهاي رواني نيز در تکامل روان شناسي باليني نقش اساسي داشتهاند.
روان شناسي باليني در ايران
در جريان تاريخ نود ساله روان شناسي باليني در دنيا ، ايران تاريخچه سي سالهاي دارد. اولين درس در اين رشته از روان شناسي در سال 1344 شمسي در گروه روانشناسي دانشگاه تهران تدريس شد و اولين کتاب در اين زمينه به نام روان شناسي باليني تاليف سعيد شاملو در سال 1345 شمسي از طرف دانشگاه تهران منتشر شد. نخستين کلينيک روان شناسي در سال 1346 و در دانشگاه تهان تحت عنوان مرکز مشاوره و راهنمايي ايجاد شد.
در اين مرکز براي اولين بار کار سيستمي مرکب از يک روان شناس باليني که سرپرست مرکز نيز بود، يک روانپزشک و يک مددکار اجتماعي به بررسي مسائل رواني دانشجويان پرداختند و با همکاري هم در تشخيص و درمان نابهنجاريهاي رفتاري آنها اهتمام ورزيدند. رشته روان شناسي باليني عمدتا در اوئل دهه سال 1350شمسي زماني رسميت يافت که در گروه روانپزشکي دانشکده پزشکي دانشگاه تهران واقع در بيمارستان روزبه برنامهاي به نام فوق ليسانس روان شناسي باليني ايجاد شد.
ويژگيهاي روان شناسي باليني
وظايف روان شناسي باليني متنوع و مختلف است و به موسسهاي که روان شناسي در آن کار ميکند و همچنين به نوع تحصيلات و تعليمات عملي که داشته است بستگي دارد. براي مثال وظايف روان شناسي باليني در بيمارستان رواني ممکن است منحصر به تشخيص بيماري از طريق تست باشد يا به روان درماني بپردازد يا مشغول تحقيقات شود و يا تعليم عده اي را به عهده بگيرد. روان شناس باليني ممکن است در مدارس ، مراکز مشاوره کودکان ، زندانها ، بيمارستانها ، دانشگاهها ، پرورشگاهها ، کودکستانها ، وزارت کار ، کارخانهها و انواع ديگر موسسات انجام وظيفه کند.
انواع روان شناسي باليني
چهار نوع روان شناسي باليني وجود دارد: دستهاي که براي درمان بيماري با روانپزشکان و روانکاوان اشتراک مساعي ميکنند و بيشتر به کشف ماهيت بيماري و طرز معالجه يک فرد خاص توجه ميکنند. دسته بعد روان شناساني که وقت خود را بطور عمده صرف اندازه گيري خصوصيات افراد بوسيله تستهاي روان شناسي ميکنند. دسته ديگر فعاليتهاي دسته اول و دوم را بطور مساوي انجام ميدهند يعني هم به تشخيص و هم به درمان ميپردازند.
دسته آخر روان شناساني هستند که به تحقيق و آزمايش خصوصيات بيماران رواني علاقه دارند و از طريق تجربي براي کشف علل ، علائم و طرق درمان ميکوشند. روان شناسان معتقدند که آگاهي از تمام اين روشها براي آماده ساختن روان شناسي باليني ضروري است و روان شناسي بدون آشنايي با آنها نميتواند به نحو موثري انجام وظيفه نمايد.
تشخيص در روان شناسي باليني
روان شناسان باليني از روشهاي مختلف براي تشخيص اختلالات استفاده ميکنند. از جمله اين روشها مشاهده رفتار بيمار ، مصاحبه کلينيکي ، آزمونهاي رواني ، بررسي تاريخچه فردي و ... است.
درمان در روان شناسي باليني
روشهاي مختلف درماني در روان شناسي باليني وجود دارد که روان شناساني با توجه به رويکرد نظري که در روان شناسي دارند يکي از آنها بکار ميبرند. مثل شناخت درماني ، رفتار درماني ، روانکاوي و ... برخي از روان شناسان باليني ديدگاه التقاطي دارند و از تمام شيوههاي درماني بهره ميبرند.